كل شي يرجع الي اصله
مفتخرم که اعلام کنم از این به بعد یه پزشک ۸۷ ای دیگه از نوع همکلاسیش با ما تو اداره ی این وبلاگ همراه می شوند ! ![]()
" پنجره " اسمی هست که واسه خودشون انتخاب کردند
اینم اولین پستشون ...
.......
شهريار كوچولو پرسيد:رو چه سياره اي پايين آمدم؟
مار جواب داد:رو زمين تو قاره ي آفريقا.
عجب!پس رو زمين انسان به هم نمي رسد؟
مار گفت: اين جا كوير است!تو كوير كسي زندگي نمي كند. زمين بسيار وسيع است. اين جا آمده اي
چه كار؟
شهريار كوچولو گفت: با يك گل بگو مگويم شده!
مار گفت:عجب و هر دوشان خاموش شدند.
دست آخر شهريار كوچولو در آمد كه:آدم ها كجان؟ آدم تو كوير يك خرده احساس تنهايي مي كند!
مار گفت:پيش آدم ها هم احساس تنهايي مي كني!
شهريار كوچولو مدت درازي تو نخ او رفت و آخر سر بش گفت: تو جانور با مزه اي هستي! مثل يك انگشت
باريكي.
مار گفت:عوضش از انگشت هر پادشاهي مقتدرترم!
شهريار كوچولو لبخندي زد و گفت: نه چندان..... پا هم كه نداري..حتي راه هم نمي توني بري
-من مي تونم تو را به چنان جاي دوري ببرم كه با هيچ كشتي اي هم نتوني بري
مار اين را گفت و دور قوزك پاي شهريار كوچولو پيچيد. عين يك خلخال طلا. و باز در آمد كه هر كسي را
لمس كنم به خاكي كه ازش در آمده بر مي گردانم اما تو پاكي و از سياره ي ديگر آمده اي...
شهريار كوچولو گفت: آره تا تهش را خواندم. اما راستي تو چرا همه ي حرف هايت را به صورت معما در
مي آري؟
مار گفت:حلال همه ي معماهام من و هر دوشان خاموش شدند.
من مامورم و معذور... من فقط آنچه در دانشگاه ما اتفاق می افتد را منعکس می کنم .. لطفا کسی با من کار نداشته باشد...